معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

716

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

بعضى گويند كه برادران بعد از آنكه عرض احوال خود كردند و فقر و احتياج خود تقرير نمودند ، صديق از احوال پدر استفسار فرمود ، ايشان از درد فراق و سورت اشتياق و ناله و گريهء وى در مفارقت فرزندان خبر دادند . يوسف پرسيد كه كدام فرزندان ؟ گفتند : يوسف و بنيامين . يوسف پرسيد كه از اين دو كدام را بيشتر ياد مىكند ؟ گفتند : يوسف را . گفت : از يوسف هنوز در اين مدّت مديد نوميد نگشته است ؟ گفتند : نه بلكه هر روز اميد وى قوىتر است . يوسف را از اين سخن اندوه به نهايت رسيد ، و فرمود خداوندا تا كى اين پير محنت زده در اين فراق ، عمر به اميد وصال بگذراند ، بكمال كرم كه از اين ورطه‌اش بيرون آر ، امر شد كه حجاب بردار و فراق را بوصال بازآر ، لا جرم نقاب برداشته فرمود « هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ » ايشان نگاه كردند در جبين آن حضرت انوار رسالت و آثار جلالت از مطلع جمال او لامع ديدند و به علامات و آثارى كه ميان ايشان ظاهر و لايح بود بشناختند . گفتند : « أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ » به روى ايشان تبسّم نمود ، از سناياى « 1 » اسنان آن گوهر شب افروز ملاحت ، كه درر غرر بهجت‌افزاى درج صدف صباحت بود ، نورى بتافت كه ظلمت جهالت بنور آشنائى مبدّل گشت ، يوسف را به مذلت انداخته بودند ، اكنون رايت عزّتش بر اوج سلطنت افراخته ديدند ، و بنيامين را بر سرير وزارت بر مسند بصارت مشاهده كردند ، همه سر خجالت فروانداختند و زبان از گفتار در بستند . يوسف فرمود : سر برآوريد و سخن گوئيد . گفتند : با برادر بكدام زبان سخن گوئيم ؟ و بكدام ديده در تو نگريم ؟ كاش

--> ( 1 ) - ح : در اثناى اثنان آن گوهر شب چراغ .